آدم ٍ من

توی ماشین نشستم...سرکوچه...دارم مینویسم...احساسات و افکاری که هفته پیش

داشتم...خیلی وقته که نوشتن برام سخت شده...چون دیگه اونقدر قوی نیستم که

قضاوت آدم ها برام بی اهمیت باشه...

نوشته هام درهم و برهمه...با یه مداد و دست خط شل و وارفته ای که بعیده وقت

پاکنویس خودم هم بتونم بخونمش...

پیرزن 70 ساله -همسایه دیوار به دیوارمون- از کنار ماشینم رد میشه و با کنجکاوی

آغشته به فضولی نگام میکنه که چرا تنها توی ماشین نشستم، خیلی کم همدیگرو

میبینیم ، صبح که سر کارم و عصر هم دانشگاه...

کم مونده سرش رو بکنه توی ماشین و نوشته هام رو بخونه ، با لبخندی گرم جواب

سلام و سرتکون دادنم رو میده و میره...یه روسری کوچیک با گل های درشت قرمز

سرشه و با کمری صاف اما به آرامی و سخت راه میره، من بهش خیره می مونم...

نوشتن رو ادامه میدم: دوشنبه...سه شنبه...چهارشنبه...پنج شنبه...جمعه...

بیشتر از یه ربع هست که سرم پائینه و دارم مینویسم...ناخودآگاه توی آئینه بغل رو یه

نگاهی میندازم...چشمم میوفته به قرص کامل ماه...چند دقیقه ای بهش خیره

میشم،چشمام سنگین اند چقدر دلم میخواد بخوابم و به بیداری بعدش هم اصلا فکر

نکنم...

صدای اس ام اس گوشیم بلند میشه...خواهرمه:تو فقط از آینده میترسی...به خدا توکل کن...!

اشک توی چشمام جمع میشه...اَه...این سیکل لعنتی ماهانه بدجور حساسم

میکنه...تا تقی به توقی میخوره اشکهام سرازیر میشه...

نمیدونم شایدم اصلا تقصیر اون نیست، تقصیر این خواستگار جدیده که من برای رد

کردنش باید برای همه دلیل منطقی بیارم ... تحصیل کرده، محترم ، شغل و خانواده

خوب، قدش اونقدر که من دوست دارم بلند نیست اما تیپ و قیافه و رفتارش مثله همون

پسراییه که وقتی 18 و 19 ساله بودم فکر میکردم کلی جنتلمن اند و دلم میخواد

باهاشون ازدواج کنم ...! اما مثله بقیه شون هیچ احساسی بهش ندارم ضمن اینکه

شک ندارم هیچ حرف مشترکی باهم نداریم ...

ای بابا! یعنی تو با هیچ کس توی این دنیا حرف مشترک نداری...؟!

ازدواج ازدواجه دیگه...مگه همه ازدواج نمیکنن...؟مگه تو با بقیه فرق داری...؟چیه...؟تافته جدا بافته ای...؟؟

عروسی ...خونه... بچه...تازه هرچی شوهرت "خوب" تر بود بهتر... حسابی پزش رو

میدی... پیش دوست ها... پیش فامیل... پبش همکارها...

اصلا حرف مشترک کدومه؟!

فکر اینکه هی آدم ها واسم تکرار میشن آزارم میده و کلافم میکنه...

نمیدونم شاید هم این منم که تکرار میشم و معیار هام تغییری نمیکنه!

دوستم میگه : صبر کن تا آدم خودت پیدا بشه...

-  آدم من؟؟! نمیدونم ... این حرفها یه کم بچه گونه نیست...؟!

مامانم میگه تو مثله دخترای نوجونی...فکر میکنی باید عاشق طرف بشی...عاقلانه

تصمیم نمیگیری...!

نمیدونم کی توی این مملکت مُد کرده که برای ازدواج اینکه طرف "خوب" باشه کافیه! کی

مُد کرده که این یعنی تصمیم عاقلانه! اصلا کی گفته که الا و بلا باید ازدواج کنی...

البته فکر کنم توی این مملکت ما باید "الا و بلا" ازدواج کنیم...یعنی میدونی؟!چاره ای

نداریم...میدونی؟! نمیشه...نه... نمیشه !


/ 7 نظر / 28 بازدید
عمران قاضی زاده

نمی‌دونم چرا، ولی رفتم بعضی از پست‌های قدیمی‌ترت رو خوندم ... اردی‌بهشت 90 به قبل! ... همین

یه شکلات

آدم وقتی دلش لرزید دلش پر می کشه برای اون آدم چه باازدواج چه بی ازدواج دلته که مال اون میشه همین برای همیشه کافیه کافیه[گل]

رستمی نیا

سلام آدم باشه و آدم خودت بشه لذت بخش ترنیست برای یک حوا ؟ به یاد داستان آدم به دنبال حوای خودم افتادم : http://www.hojum.com/index.php?option=com_content&task=view&id=235&Itemid=53

مریم

با دوستت موافقم.... صبر کن تا نیمه گمشده ات پیدا بشه...به نظرم ازدواج خودش یه پروسه یکنواخته... حالا اگه قرار باشه طرف خودشم یکنواخت باشه دیگه واویلا... بی خیال شو... میدونم سخته ولی به خاطر بقیه خودتو قربانی نکن... بعدا هیچوقت خودتو نمی بخشی... مطمئن باش که زندگی کردن به عنوان یه دختر مجرد خیلی راحت تر از یه مطلقه است.

محمد

اون دختر قشنگ سمت چب وبلاگت خط خطی شده، هنوز می بینمش، اما به سختی، شاید هم اون نباشه، اما این نوشته ماله خودته، مطمئنم.

1

خیلی وضعیت بدیه. خیلی از دخترای دیگه هم همین مشکل رو دارند:(

سوسن

حرفهای دلم بود، لاجرم بر دل نشست ...