میخ های کمال گرا...
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: روز نوشت

نمی تونستم تشخیص بدم چه صداییه...درست حسابی نمیدونستم کجام ...

یه کم طول کشید تا بفهمم که از حس گنگ صدای بارون از خواب پریدم ... پتو رو کشیدم روی سرم و با گوشه هاش یه تونل کوچیک برای تنفس برای خودم درست کردم ... گیج و منگ بودم...

دوباره پری ِخواب موفق شد غول ِبیداری رو به زمین بزنه ... اما هر چند دقیقه یک بار یا شاید هم چند ساعت یک بار که این دو باز به هم می پیچیدند و لابد معاشقه میکردند مغلوب میدان من بودم...!

چشمام رو که باز کردم انگار یه چیزی مثله تسمه فلزی دور مغزم پیچیده شده بود ... یاد تبلیغ سس مایونز کم چرب مهرام افتادم با اون کمری که به زور با یه کمربند جمع شده بود!

به هزار و یک دلیل احمقانه باید می رفتم سر کار ... هرچند با یک ساعت تاخیر

توی مسیر به هیچ چیز فکر نکردم حتی به آغوشی که دیشب نبود...هرگز نبوده... شاید چون اگر میبود هم نمی تونست آرومم کنه...( اَه...هیچ چیزی بیشتر از یه مرد بی عرضه نمیتونه حالم رو بهم بزنه!!! فکر کنم به خاطر همینه که قراره بترشم!)

دیروز یه نفر دیگه بهم گفت که کمال گرا هستم ... گفت کمال گرا بودن میخی ایه که آدم به تابوتش میزنه!

یعنی من الان زنده ام ؟!

آه... با این میخ های دراز ِ کمال گرا!!! به صلیب کشیده شده ام انگار ...

پی نوشت : این آهنگ رو چند روزه که پیدا کردم...داره دیوونه ام میکنه...منو می بره به ماوراء!

دانلود کنید و خوبه که نظرتون رو بگید:

caravan-kitaro