شیزو...شیزو...فرنی
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

 

 (روی تختخواب دراز کشیدم و خیره شدم به پریز برق)

 -  اَه لعنتی نمی دونم این فکرای ناجور از کجا می آد تو مغزم؟

(از این پهلو به اون پهلو بالشو پرت می کنم کف اتاقو خودمو از رو تخت کش می دمو پهن می شم کف اتاق)

-   عجب قدرتی داره این زمین! آدم که می ره سمتش ، می چسبه بهشو نمی تونه ازش بکَنه...!

اَه لعنتی نمی دونم این فکرای ناجور از کجا می آد تو مغزم؟

(زانو به بغل تکیه می دم به لبۀ تختو خیره می شم به گلای آبیه قالیچه وسط اتاق)

-نفس نمیشه کشید تو این اتاق ، تو این خونه ، تو این... .

اَه لعنتی نمی دونم این فکرای ناجور از کجا می آد تو مغزم؟

(لباسامو یکی درمیون می پوشم و می زنم بیرون ...در آپارتمان،پله ها،در حیاط،کوچه،خیابون،آسفالت!)

-  بذار ببینم این ماشینه چرا این قد با سرعت داره می آد؟!

.

.

.

-  چه خبره اینجا!؟ چه قد داد بیداد می کنن؟! مگه اینجا رو تازه آسفالت کردن؟! لعنتی چرا این قد داغه ؟!...

(از کف خیابون خودمو جمع می کنم ...این زمین چه قدرتی داره!!!)

-  این مغز منه کف خیابون؟؟؟ اَه لعنتی پس این فکرای ناجور از کجا ...

آهای ! کسی نمیاد منو ببره جهنم؟

 اَه لعنتی این فکرای ناجور از کجا می آد !؟...

پی نوشت:

باید به تک تک دوستانم تغییر آدرس وبلاگم رو خبر بدم...باید اینجا رو هم یه کم سر و سامان بدم...حرصم میگیره وقتی به وبلاگ هاتون سر میزنم اما وقت خوندنشون رو ندارم...دوباره خواهم آمد...