ای عشق همه بهانه از توست
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: روز نوشت

گل وصلت فراموشم نگردد
                                          و گر خار از سر گورم بروید

نقلی از دوستی که نیمی از من است:

- نمیدونستم چه جوریه...آدم های زیادی رو دور و برم می دیدم که درگیرش اند...پای صحبتشون می نشستم اما باز هم چیزی دستگیرم نمیشد... 

گاهی حسرت می خوردم...یعنی من با دیگران فرق دارم که تا حالا تجربه اش نکردم...؟!

بعضی ها میگفتند نباید بری دنبالش ...اصلا نباید بهش فکر کنی...اینجوری خودش سر و کله اش پیدا میشه...و من مدتی بود که دیگه فراموشش کرده بودم

.

.

.

نمیدونم چه طور شروع شد ... حتی نمیدونم چه طور تموم شد...فقط می دونم که مثله آتیش گرم و دلفریب بود...حمایتگر و جذاب...اما...نابود گر...

چیزی که از وجودم باقی موند ؛ همون نرمهء خاکستری که با نسیمی نیست شد...!

چنان از آتش عشقت بسوزم
                                               که از مو رنگ خاکستر نبینی