یه روز خوب...
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: روز نوشت

١- دیروز حدود ساعت ۵ داشتم خیابون ولی عصر رو به سمت بالا می رفتم...ابرهای خاکستری آروم آروم از بالای شهر به سمت پایین می اومدن...با چشم های منتظر بهشون زل زده بودم ...آدم هایی که از کنارم رد میشدن به خیال اینکه لابد اون بالا بشقاب پرنده ای چیزی دیدم اول یه نگاه به آسمون می انداختند و بعد یه نگاه به من و لابد توی دلشون میگفتند: وا ! دختره دیوونه !

٢- نمیدونم آسمون مثله دل منه یا دل من مثله آسمون ... دیشب وقتی بارید اونم تند و تند ...دلم باز شد...چه رعد و برق هایی زد...ذوق زده شده بودم...

٣-حدود ٨:۴۵ دقیقه بود...به تختم تکیه داده بودم و داشتم موهام رو شونه می کردم...این کاریه که خیلی آرومم میکنه...برای چند لحظه ای می تونم برم توی خودم و از تمام حس های زنانه لبریز بشم...انگار که اصلا توی این دنیا نیستم... گوشیم زنگ خورد...اولین بار بود که باهام تماس میگرفت...لبخند زدم!

۴- یه سر رفته بودم آتلیه دوستم که هفته پیش ازم یه عالم عکسِ تیتیش انداخته بود...بر خلاف انتظار همه عکسهام خوب شده بود...کلی خوشحال شدم.

۵- حدود ساعت ۶:٣٠ سر خیابون مطهری بودم حسابی ترافیک بود و بیشتر از ٢٠ نفر منتظر تاکسی بودن...پلیس هم وایستاده بود و نمیذاشت تاکسی ها وسط خیابون مسافر بزنن...اوضاع بل بشویی بود...یه ٢٠۶ سفید جلوی پام نگه داشت...فرصت قضاوت نداشتم و گرنه میگفتم عجب احمقیه که وسط این همه آدم همچین کاری میکنه.!

سرش رو تکون داد که یعنی:کجا میری؟با تردید توی ماشینش رو نگاه کردم...٢ تا دختر با ظاهر معمولی عقب نشسته بودند...ظرف چند دهم ثانیه نتیجه گیری کردم که لابد مسافر کشه...برای اینکه پلیس جریمه اش نکنه مثله برق نشستم صندلی جلو...هنوز عقب برای یه نفر جا بود ... اما راننده که یه مرد جوون بود پاشو گذاشت روی گاز و برای بقیه نگه نداشت...در طول خیابون مطهری متوجه شدم که فقط دختر خانم ها رو سوار میکنه...جلو نشسته بودم و ناخود آگاه حس بدی پیدا کردم ... یه لحظه به خودم گفتم نکنه از این آقایونی باشه که بیماری های ناجور روانی دارن!

عادت دارم همیشه قبل از رسیدن به مقصد کرایه رو حساب کنم...با اخم و تَخم یه ۵٠٠ تومنی گرفتم سمتش...گفت : خانم من پول نمیگیرم...به سلامت...!

۶- یکی از دوستام چند ماهی هست که برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا رفته کانادا ... دیروز بهم ایمیل زد و گفت :شاید ازدواج کنه...گفت :چه فایده داره آدم همش درس بخونه و کار کنه... گفت :هر آدمی یه جایی از زندگیش میفهمه که هیچ چیزی بدتر از تنهایی نیست...

خوشحال شدم چون این دوستم از مخالفین سرسخت ازدواج بود و من همیشه نگران آینده اش بودم.

٧- از دوستانی که برای پُست قبلی نظر گذاشتند خیلی متشکرم...فکر کنم یکی از دلایلی که الان پر انرژی ام مهر و توجه شماست...