الهه ناز
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: روز نوشت

ساعت یه کم از یک نیمه شب چهارشنبه گذشته بود...نه دیگه پنج شنبه شده بود..

همه خواب بودن... اما من انگار تو دلم داشتن رخت می شستن...با این که عاشق کسی نیستم اما وجودم پر از شور و هیجان بود... حس جالبیه..احتمالا این حس رو بیشتر وقتی درک کردی که داشتی به  " طرف " فکر می کردی و نگاهش رو مدام برای خودت مرور می کردی و کلی تو دلت قند آب می شد...خوب دیگه ...من به یه مدل دیگه عادت دارم ...به این مدل که الکی و بیخودکی خودم واسه خودم عاشق باشم ...به هر حال...

گفتم یه آهنگ گوش کنم ولی چندتایی رو که  play و pause کردم فهمیدم که این اقیانوس طوفانی نمی ذاره آروم باشم ضمن اینکه مشعوف تر از اونی هم بودم که مثله بقیه شب ها فکر کنم just for me   برام کنسرت گذاشتن و حسابی سر خوش بشم .

خلاصه کلی با این ولوله توی دلم درگیر بودم که یه نوایی رو دیدم ...شنیدم ...نمی دونم!

آهنگ " الهه ناز " از صد فرسخی قابل تشخیص بود ...نوای آکاردئون نزدیک می شد...

رفتم توی هال ، پنجره رو باز کردم تا مطمئن بشم که توی کوچه ماست.دیگه نمی تونستم روی پام وایسم .یه لا قبای خواب تنم بود و بیرون حسابی سرد بود .مونده بودم اگه این وقت شب در خونه رو باز کنم و برم بیرون جواب اون شیرهای نیمه خفته یعنی همون بابا و داداش هامو چی بدم...

-       نه ! فکر نکنم کسی بتونه جلوم وایسه...می دونم یه نگاه توی چشمام دل هر شیر ژیانی رو نرم می کنه...

 چادر نماز مامانم دم دست بود و کیف پولم روی دراور . جواب مامانم رو هول هولکی دادم و واینستادم تا غر و لندهای مادرانش رو شروع کنه.

در حیاط رو باز کردم و تا سر کوچه رو نگاه کردم.نوای" الهه ناز" توی وجودم می پیچید...

اول متوجه من نشد نگاهش به سمت پنجره های مردم بود و منتظر که یکی از این پنجره ها پرده اش کنار بره یا چراغش روشن بشه...

نفهمیدم چی شد چی جوری تا سر کوچه رفتم و چه جوری پولو بهش دادم اما یادمه تا در خونمون یه جوری برگشتم که انگار اون چند دقیقه به اندازه نیم ساعت یه ساعتی طول کشید...

نوای الهه ناز ... خنکای که تمام تنم رو مور مور می کرد... نسیمی که با چادرم قائم موشک بازی می کرد... و دلم که کلی عاشق بود اونم الکی و بیخودکی خودش واسه خودش...!

پی نوشت 1 : این مقوله " زن بودن "  بسیار موضوع پیچیده ایست. یعنی به خاطر "زن بودنم" دلم می خواست دستهامو که حلقومم رو با چادر سفت چسبیده بودن از هم باز کنم و با نوای " الهه ناز " وسط کوچه بچرخم و بچرخم .

اما دقیقا به خاطر " زن بودنم " نمی تونستم دستهامو که حلقومم رو با چادر سفت چسبیده بودن از هم باز کنم و با نوای " الهه ناز " وسط کوچه بچرخم و بچرخم...  این مقوله " زن بودن "  بسیار موضوع پیچیده ایست!!!

پی نوشت 2 :وقتی عاشقی همه چیز رو زیبا می بینی. یعنی من گوشم بدهکار مامانم نبود که کلی داشت حرص می خورد که این موقع شب اگه بلایی سرت می آورد ...اگه می دزدیدنت...اصلا تو می دونی این آقای نوازنده نصفه شبی خمار شده و پولش رو از تو می گیره و این حرفا...

آخ که چه قدر خوبه که دیگران گاهی درکت نکنن آخه اینجوری با فکر منحصر به فرد بودن کلی کیف می کنی!

پی نوشت 3 : فکر کنم خدا یکی رو فرستاده بود که بشه کانال این عشق و محبتی که درمن جاری شده بود ...می دونی که این جورانرژی ها وقتی می آد واسه یه آدم و دو تا آدم نیست که ...خلاصه این که باید " رسانا " باشی!

ولی راستی منشا جوشش این عشق در من چی بود ؟ من که عاشق نبودم یعنی بودم ها ولی الکی و بیخودکی خودم واسه خودم...!

پی نوشت 4 : برام مهم نبود که اون نوازنده آکاردئون " الهه ناز" رو هنرمندانه می نواخت یا نه و برام مهم نبود که با چه قصد و هدفی اون وقت شب این کار رو می کرد...مهم این بود که " زیبایی " رو در فضا منتشر می کرد شاید فقط زیبایی یه خاطره و مطمئنم ارتعاشات این فوران از فرسنگ ها دورتر می تونست دل چند تا آدم رو بلرزونه...

 پی نوشت ۵ : عکس بالا رو از تابلویی که توی اتاقمه گرفتم!