این پست بالقوه دینامیک است...یعنی هر بار که بیای بهش یه چیزی اضافه شده...
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

بالا نوشت:

- لطفا این پست را نخوانید...(من نتوانستم ننویسم...اما تو نخوان)

- این دنیا به گمانم خودم باشم!

- این پست شاید دینامیک باشد...شاید مسخره...شاید...

الان :

در این دنیا جز پلیدی و زشتی چیزی نمی بینم

به گمانم آن چنان قلبم سیاه است

که جز پلیدی و زشتی نمی بینم...!

14 دقیقه بعد:

با چی راحت میشه خوابید...دیازپام...لورازپام...کدوم پام بالاخره...؟!

٢۴ دقیقه از 14 دقیقه قبل گذشت:

وقتی هیچ کاری ازم بر نمیاد چرا باید باشم...وقتی که حتی جسمم هم وظایف غریزی اش منوط میشود به خواست تو...

ساعت ٧:٣٩ دقیقه صبح فردا :

-کی گفته این دنیا نظم داره...؟

نه...هیچ قاعده ای و قانونی نیست تو میتونی هر جوری باشی ، هر چه قدر که برای پَستی جا داری...فقط در مورد چیزای خوب حرف بزن...عشق... انسانیت...وطن!

- چه می تواند باشد مرداب

نامرد در سیاهی فقدان مردیش را پنهان کرده است...

همکاری حروف سربی بیهوده ست

همکاری حروف سربی

اندیشهء حقیر را نجات نخواهد داد...

- این پُست رو باید حذف کنم...نه میتونم کلی استدلال ردیف کنم ...نه حسم رو منتقل کنم...این پُست رو باید حذف کنم!

وقت اذان مغرب به افق تهران(هنوز ٢۴ ساعت نشده):

ماجرای امروز...

- صبح قبل از این که قرار مدارهام رو با چند تا دوست برای سر زدن به یه دوست دیگه که در درمانگاه یکی از شهرهای اطراف تهران مستقر بود بذارم...داشتم به بخش بعدی این پُست دینامیک فکر میکردم که :

ببین اگه خدایی..."وجودت" رو ثابت کن...اصلا داری؟وجود رو میگم...!

ببین ما دیگه به هیچ صفتی از خدا بودن تو معتقد نیستیم حالا که داری می پیچونی...پس بگرد تا بگردیم!

اصلا یه پُست کفرآمیز می نویسم می خوام ببینم کی تو رو قبول داره.. اوکی...؟!

ساعت حدود شش و نیم عصر بود محسن چاووشی داشت با صدای سرسام آوری می خوند که :

این زنده موندنه ... بازنده موندنه

بی دوست زندگی مرگ از تو بهتره

دوران گیجی و سرگیجگی ات گذشت

محکم بشین دلم ... این دور آخره

نمیدونم کجا بود که جاده پیچید اما دوستِ من یادش رفت ماشین رو بپیچونه...!

زدیم به خاکی ...بد جور...

صدای جیغ های بچه اش بود و چشمای من که چیزی جز گرد و خاک نمی دید...مطمئن نبودم هنوز توی این دنیام یا...

-لزومی نداره قضاوت کنی...چون خودم هم این کارو نکردم...

جمعه صبح:

شنا...سونا خشک...بخار...حوضچه آب سرد

بخار...شنا...حوضچه آب سرد...بخار...شنا...حوضچه آب سرد

از صبح تا بعد از ظهر امروزم اینطور گذشت...آب تطهیر میکنه...نرمم کرد برای بخشیدنت...

جمعه شب :

با این سرعت افتضاح اینترنت نمیشه پُست دینامیک نوشت...

تا بیام آپ کنم حسم سرد شده...هیجانش از بین میره...نمینویسمش دیگه...

آویختم اندیشه را که اندیشه هشیاری کند

                                      ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه ها پژمرده ام