بیا بالا دختر ...
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

خیلی وقته که کوه نرفتم...حس خوبیه...اون بالا وایسی و ببینی همه چیز کوچیک تر

از حدیه که فکر می کردی...عظمت و شکوهی که وجودت رو پر میکنه و حس سکونی که

هیچ چیز از اون لذت بخش تر نیست...

الان به سختی 10 ، 12 تا پله محل کارم رو بالا میرم...و البته همه چیز برام بزرگتر از

حدی هست که فکر میکردم...!

سبلان - ششم مرداد ماه سال 1389


روز زن با چاشنی خوش بینی
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: روز نوشت

 

چقدر خوبه که یکی ضمن اینکه تمام سعی اش رو میکنه که شرایطی رو

فراهم کنه که تو رو خوشحال کنه، روز زن رو بهت تبریک بگه و مقتدرانه نوید

بده که تنها نیستی...

مثلا با این اس ام اس که برای ما آمد :

10% تخفیف مکالمات درون شبکه ای در روز زن ویژه بانوان مشترک سیم کارت دائمی

همراه اول. روز زن مبارک، هیچ کس تنها نیست!

پی نوشت:

لابد"شکر نعمت ،نعمت ات افزون کند"!

لابد:بانوان مشترک، دنبال کدوم مرد میگردید،اون رفته از این شهر...!!!

لابد:بانوان مشتری!!! شما باید برای ما دائمی "باشید" ولی هیچ لزومی نداره که ما

برای شما "دائمی"باشیم...!

لابد:خواهر من! چه کاریه میری توی مترو التماس میکنی لواشک و لوازم آرایش و گل سر

و لباس زیر و روسری میفروشی...مگه چقدر ازش در میاد؟! عزیز من، فقط کافیه  یه کم

"همراه " باشی!

لابد +18 :خوشحال باشید که با این تخفیف میتونید ضمن بهره مندی از سرویس های

ج.ن.س.ی - تلفنی با تخفیفات ویژه از سایر مزایا نیز برخوردار شوید!

لابد:...


آدم ٍ من
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: روز نوشت

توی ماشین نشستم...سرکوچه...دارم مینویسم...احساسات و افکاری که هفته پیش

داشتم...خیلی وقته که نوشتن برام سخت شده...چون دیگه اونقدر قوی نیستم که

قضاوت آدم ها برام بی اهمیت باشه...

نوشته هام درهم و برهمه...با یه مداد و دست خط شل و وارفته ای که بعیده وقت

پاکنویس خودم هم بتونم بخونمش...

پیرزن 70 ساله -همسایه دیوار به دیوارمون- از کنار ماشینم رد میشه و با کنجکاوی

آغشته به فضولی نگام میکنه که چرا تنها توی ماشین نشستم، خیلی کم همدیگرو

میبینیم ، صبح که سر کارم و عصر هم دانشگاه...

کم مونده سرش رو بکنه توی ماشین و نوشته هام رو بخونه ، با لبخندی گرم جواب

سلام و سرتکون دادنم رو میده و میره...یه روسری کوچیک با گل های درشت قرمز

سرشه و با کمری صاف اما به آرامی و سخت راه میره، من بهش خیره می مونم...

نوشتن رو ادامه میدم: دوشنبه...سه شنبه...چهارشنبه...پنج شنبه...جمعه...

بیشتر از یه ربع هست که سرم پائینه و دارم مینویسم...ناخودآگاه توی آئینه بغل رو یه

نگاهی میندازم...چشمم میوفته به قرص کامل ماه...چند دقیقه ای بهش خیره

میشم،چشمام سنگین اند چقدر دلم میخواد بخوابم و به بیداری بعدش هم اصلا فکر

نکنم...

صدای اس ام اس گوشیم بلند میشه...خواهرمه:تو فقط از آینده میترسی...به خدا توکل کن...!

اشک توی چشمام جمع میشه...اَه...این سیکل لعنتی ماهانه بدجور حساسم

میکنه...تا تقی به توقی میخوره اشکهام سرازیر میشه...

نمیدونم شایدم اصلا تقصیر اون نیست، تقصیر این خواستگار جدیده که من برای رد

کردنش باید برای همه دلیل منطقی بیارم ... تحصیل کرده، محترم ، شغل و خانواده

خوب، قدش اونقدر که من دوست دارم بلند نیست اما تیپ و قیافه و رفتارش مثله همون

پسراییه که وقتی 18 و 19 ساله بودم فکر میکردم کلی جنتلمن اند و دلم میخواد

باهاشون ازدواج کنم ...! اما مثله بقیه شون هیچ احساسی بهش ندارم ضمن اینکه

شک ندارم هیچ حرف مشترکی باهم نداریم ...

ای بابا! یعنی تو با هیچ کس توی این دنیا حرف مشترک نداری...؟!

ازدواج ازدواجه دیگه...مگه همه ازدواج نمیکنن...؟مگه تو با بقیه فرق داری...؟چیه...؟تافته جدا بافته ای...؟؟

عروسی ...خونه... بچه...تازه هرچی شوهرت "خوب" تر بود بهتر... حسابی پزش رو

میدی... پیش دوست ها... پیش فامیل... پبش همکارها...

اصلا حرف مشترک کدومه؟!

فکر اینکه هی آدم ها واسم تکرار میشن آزارم میده و کلافم میکنه...

نمیدونم شاید هم این منم که تکرار میشم و معیار هام تغییری نمیکنه!

دوستم میگه : صبر کن تا آدم خودت پیدا بشه...

-  آدم من؟؟! نمیدونم ... این حرفها یه کم بچه گونه نیست...؟!

مامانم میگه تو مثله دخترای نوجونی...فکر میکنی باید عاشق طرف بشی...عاقلانه

تصمیم نمیگیری...!

نمیدونم کی توی این مملکت مُد کرده که برای ازدواج اینکه طرف "خوب" باشه کافیه! کی

مُد کرده که این یعنی تصمیم عاقلانه! اصلا کی گفته که الا و بلا باید ازدواج کنی...

البته فکر کنم توی این مملکت ما باید "الا و بلا" ازدواج کنیم...یعنی میدونی؟!چاره ای

نداریم...میدونی؟! نمیشه...نه... نمیشه !



امروز,روزٍٍٍٍ عهد من است...
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: روز نوشت

 

زندگی کلاس درس نیست...قرار نیست به هیچ دو دوتایی و هیچ چهارتایی ... قرار نیست به نگاه و فکر و سنجش و قضاوت ...

قرار نیست به حل هیچ معادله ای بگذرد و به کشف یا پذیرش هیچ قاعده و قانونی ... و بدتر ... به شکایت های روشن فکرانه و به توصیه های این چنین مآبانه!

عهد می کنم به چیزی جز رضایت خاطرم نیندیشم...

حیلت رها کن...


ای حرف! رهایم کن...
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: کوتاه نوشت

گاهی لازم نیست چیزی واسه گفتن داشته باشی

لازمه گاهی چیزی برای گفتن نداشته باشی...