مراوده
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

حدود ١٠ روزه که می بیبنمشون....صبح ها حدود ساعت ٨...سر کوچه ... پسرک سوار بر موتوره و دخترک ایستاده رو به روش...

هر روز از کنارشون رد میشم ... این چند وقت اینقدر درگیر خودم هستم که بر خلاف گذشته به اتفاق های دور و برم هیچ توجهی نمیکنم ... هیچ کس و هیچ چیز دیگه برام مهم نیستند...اصلا مهم نیست!

اما اینبار دستای دخترک که روی صورت پر ریش پسر بود و آروم اما بی قرار  تا یقه کاپشن مشکی اون پایین می اومد نظرم رو جلب کرد ... یا شاید هم یه حسی رو در من بیدار کرد!

اَه...دوباره عینک آفتابیم رو یادم رفته بیارم...به سختی سعی میکنم نگاشون کنم، اشعه های خورشید از سر کوچه تا ته بن بست مون سرازیر شدند و چشمم رو می زنند...حیف تا از ته کوچه به سرش برسم احتمالا وقایع زیادی رو از دست میدم!

تنها چیزی که واضح می بینم برچسبیه که جلوی موتور پسر نصب شده : " انا مجنون الحسین" ...

از کنارشون رد می شم و سعی میکنم صورت دختر رو ببینم...پشت اش به منه ... دوست ندارم خلوتشون رو بهم بزنم...هردو بیشتر از ٢٠ سال سن ندارند...دختر همیشه یه شال مشکی سرشه و یه مانتو که بالای زانوهاشه...آرایش ملایمی داره و موهاش از کناره های شالش بیرون زده ... پسر رو هم همیشه با یه کاپشن سیاه و موهای یه وری و ریش و کلا با وجنات یک ب.سی.جی دیدم...

به سر خیابون که میرسم به این فکر میکنم که دخترک چرا این وقت صبح بیرونه ؟ لابد باید شاغل باشه چون تیپش به محصل یا دانشجو نمیخوره...

سوار تاکسی میشم ... یه طرف سرم درد میکنه ... همینطور گردن ، گوش و چشم راست ام...

حوصله هیچ بنی بشری رو ندارم!

 

 


حریم شخصی
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

مسخره است ...

به محض اینکه کسی وارد زندگیت میشه میخوای از همه چیزش خبر دار بشی ... باید بفهمی هر لحظه کجاست ،‌ داره چی کار میکنه...

حریم شخصی...؟! من که نمی فهممش...

یعنی اون باید یه کارهایی داشته باشه و لابد لزومی هم نداره من در موردش بدونم ؟!

مسخره است... اما دست خودم نیست...!

پی نوشت:

١- یکی بگه حریم شخصی یعنی چی؟

٢- فیلم "جدایی نادر از سیمین" رو خیلی دوست داشتم ... موسیقی پایانی فیلم فوق العاده است...از اینجا دانلود کنید


تافته ای جدا بافته...
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

چیزی در من هست که میل عظیمی به تخریبم دارد

چیزی در من هست...

باید افسارش زد

باید افسارش بست

باید او را کشت...!

پی نوشت:

گاهی فکر میکنم از پس اش بر نمی آیم ...

دوست دارم خودم باشم اما این خود برایم تنها یادآور همان جوجه اردک زشت است ... چه اهمیت دارد اگر یا شاید روزی قویی زیبا شود... وقتی امروز نیست...؟!

وقتی امروز تفاوت مشمئز کننده اش آزارم میدهد؟!


بخت اگر خواب است بیدارش کنید
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: روز نوشت

چیز عجیبی در من هست ... شبیه وسوسه هایی عاشقانه...میان لذت و گناه...

می خواهم خدا خیرش را امسال دهد یا امسالش را خیر کند :

سال نو مبارک