حواسم هست و میمیرم حواست نیست
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

نمیدانم شاید دنیا باید جایی تمام شود

و شاید آغوش تو روزی همان جایی شود که دنیا تمام میشود!

پی نوشت :‌

- این آهنگ رو گوش کنید شعرش زیباست و اجرای خیلی خوبی هم داره :‌ حواست نیست

(با تشکر از مهندس خواب کوتاه  )

- دلم میخواد یه خبر غیرمنتظره بشنوم...اینقدر خوب که نفسم بند بیاد...این قدر خوب که اشکام سرازیر شن...این قدر خوب که...

بعدا نوشت: با internet explorer وبلاگم کامل باز نمیشه...چیکار کنم...؟گریه


از جمعه تا جمعه (part 3)
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: روز نوشت

سه شنبه : دیدار در ساحل آبهای سپید

چندهفته پیش ازش یه پیام خصوصی داشتم که میخواد منو ببینه.گفت فقط وقتی باهاش قرار بذارم که منم به این نتیجه رسیده باشم که میخوام اونو ببینم...

لحن مقتدرش منو بیشتر برای دیدنش ترغیب کرد... خیلی کم برام کامنت میذاشت.اولین باری که به وبلاگش سر زدم یه داستان کوتاه خوندم.یه کم طول کشید که به دنیای واقعی برگردم...مانیتور...میزکار...اتاق...خودم...!

تصویرسازی اش فوق العاده بود...کمتر بر وقایع تاکید داشت و بیشتر احساس و واکنش آدم ها رو واکاوی میکرد...این چیزی بود که جذبم کرد چون حتی در زندگی شخصی هم منو به خودش مشغول کرده بود...

سه شنبه رو مرخصی گرفتم.صبح رو به کارای بانکی و اداری و خرید رسیدم. از دیشب سردرد وحشتناکی داشتم هیچ مسکنی آرومش نمیکرد...این جور وقت ها عصبی و ناامید و کم حرف و البته خیلی حساس میشم...دلم می خواست قرار رو به روز دیگه ای موکول کنم اما دفعه پیش به خاطر اینکه وقت نکرده بودم براش هدیه ای بگیرم قرار رو به هم زده بودم...متنفرم از اینکه از روی اجبار های اجتماعی برای کسی هدیه بگیرم شاید چیزی که میگیرم ارزش مادی چندانی نداشته باشه اما بارها اتفاق افتاده که چند روز از این مغازه به اون مغازه سرک کشیده ام. دوست دارم هدیه ای که به کسی میدم بخشی از احساس منو در خودش داشته باشه...

برای ناهار با هم قرار گذاشته بودیم...هرچه قدر به لحظه دیدار که نزدیک تر میشدم سر دردم کوبنده تر میشد...ترس روحم ،جسمم رو آشوب کرده بود...

چند وقتی هست که از روبه رو شدن با آدم ها می ترسم...از نزدیک شدن بهشون...هیچوقت نمیشه چهره واقعی اونا رو دید...اصلا آدم ها چهره واقعی دارند؟!

در هر فاصله از روابطشون یه نقاب برات میزنند...آدم های لایه لایه ...!

تناقض 2 احساس متفاوت آزارم میداد:

- میل به آزادکردن محبتی که همچنان درونم موج میزد...حس کشف ...شکل گیری یک دوستی...

- انزجار از روبه شدن با ابعاد دیگه یک انسان...پذیرش تفاوت های بین فردی و شاید دیدن یک صورتک دیگه...!

دختر پخته ای به نظر می اومد چند سالی از من بزرگتر بود و شش هفت سالی از ازدواجش میگذشت...2 شاخه بلند رز بهم هدیه داد...گل یکی از چیزاییه که میتونه احساس من رو به طغیان بندازه ولی نگاه که میکنم تا به حال کسی از روی یک احساس ناب و واقعی بهم گل هدیه نداده...یا از روی ادب و نزاکت و به فراخور یک مجلس بوده و یا برای جلب محبت و توجه من ... اما برای ابراز یک احساس... یک عشق... نه ...

یه کم حرف زدیم ... سردرد و حالت تهوع ام باعث شده بود ارتباط گرفتن باهاش برام یه کم سخت بشه ... وقتی برای سفارش غذا از جاش بلند شد کتابی رو که کادو پیچ کرده بودم گذاشتم روی میز...از میلان کوندرا...لذتی که از نوشته های هر دو اونا  برده بودم از یک جنس بود...

دختر راحتی بود...احساس اش رو از چشماش میشد خوند اما من یاد گرفته بودم  برای قضاوت فقط به چشمهای آدم ها اکتفا نکنم ... نقطه ضعف من همیشه این بوده که در چشم هبچ آدمی نشانی از پلیدی ندیدم...حتی کسانی که بهم بدی کردند... کسانی که سعی میکردند به هر روشی مانع پبشرفتم بشن...کسانی که با حرفهاشون قلب منو از وجود چیزی به اسم عاطفه نا امید کردند...

چشم های آدم ها در هر حالتی مظلوم اند دوست پزشکی نقل میکرد که چشم ها دریچه روحند میگفت هر دردی رو از چشمها میشه خوند... نمیدونم شاید دریچه ای به فطرت دست نخورده انسانی باشند...

سعی میکردم زیاد بهش نگاه نکنم تا از چشمام متوجه بی حوصلگی و فکرای جور واجور و از همه مهمتر ترس درونم نشه...الان چه نقابی روی صورتم بود تظاهر به اینکه همه چیز روبه راهه و من از دیدن اون خیلی خوشحالم...؟

آبا خود واقعی من همونی بود که حالش خوب نیست و لابد دیگران فکر میکنند خودش رو گرفته ؟ یا شاید خود واقعی من یه دختر پر انرژی و سر زنده است...؟

انتظار نداشتم اون از روی نوشته هام و یا فقط با یک دیدار منو بشناسه...اما حداقل دلم نمی خواست که برداشت اون از من کاملا بر عکس واقعیت من باشه...

برای شناختنش وسوسه شده بودم همیشه به حس ادراک و شهودم بیشتر تکیه داشتم تا به سر و کله زدن با معادلات تجربی و عقلانیم...اگرچه این حس برای من همیشه بر پایه ای از نسبت های عاقلانه استوار بوده...

هر دو وقت زیادی نداشتیم منو به اصرار تا خونه رسوند تا در راه بیشتر با هم حرف بزنیم...

در مورد وبلاگم ازش پرسیدم گفت که نوشته هام اونو به فکر وادار میکنه...گفت که دوستشون داره...از تاییدش لذت بردم...انگار حالم بهتر شد...به خودم خندیدم...به نیازهای ساده انسانیم ...

سخت میتونستم از ماشینش پیاده شم...احساس کردم حرفای زیادی داریم برای گفتن...احساس کردم از اون آدمهاییه که لازم نیست خودم رو به در و دیوار بزنم تا حرفم رو بفهمه ...منم حرفاش رو میفهمیدم... به نظرم دوستای خوبی برای هم میشدیم... علایقمون هم جهت بود و به نظرم هر دو کلی انرژی برای لذت بردن از زندگی داشتیم... فکر کنم اونم براش خداحافظی سخت بود...


از جمعه تا جمعه(part 2 )
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: روز نوشت

یکشنبه : آموزش نظری

امسال هم در کنفرانس بین المللی چیز شرکت کردم... توی برنامهء سالن اصلی دیگه هیچ اثری از سخنرانان اروپایی نبود...بعد از یکی دو ساعت تحمل سخن پراکنی عالمانه دولتمردان و قانونمندان داخلی یه سر به سالن مقالات زدم ...اونجا هم همه خودی بودند...یه صدا از سالن ٢ که به سختی می تونستم تشخیص بدم که داره انگلیسی رو به لهجه هندی حرف میزنه یا هندی رو به لهجه انگلیسی...! منو به خودش جلب کرد...٢ ساعتی توی کارگاه آموزشی اش نشستم و به این فکر کردم که مشکل ما اینکه همه چیز رو تئوری یاد میگیریم...البته اگه یاد بگیریم!

دوشنبه : آموزش عملی

استاد:این قدر سفت نگیرش...

(من دارم کارم رو انجام میدم)

استاد:خیلی منقبضه...خیلی...

(من دارم کارم رو انجام میدم)

استاد:راحت باش...فوق اش اشتباه میشه دیگه!

(من دارم کارم رو انجام میدم)

استاد:هنوز سفت گرفتیش...بذار آزاد باشه

(من دارم کارم رو انجام میدم)

استاد:صبر کن...آروم...یک...دو...سه...!

 

 


از جمعه تا جمعه( part 1 )
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: روز نوشت

 جمعه : عرفان امروزی

از طرف دوست عزیزی از موسسه فرهنگ و هنر حافظ به کنسرت فرمان فتحعلیان دعوت شدیم... وقتی خیل عظیم و مشتاق مردم رو دیدم تعجب کردم...تا به حال فقط اسم این خواننده رو شنیده بودم...

از موسیقی سر در نمی آرم و لابد به همین علته که از هر نوایی لذت میبرم...اما اینبار بعد از گذشت یک ربع از شروع اجرا تصمیم گرفتیم که وقتمون رو تلف نکنیم...تمام سعی ام رو کردم که قضاوت نکنم...در مورد تیپ و قیافه بعضی از تماشاچیان،درمورد رفتارهای اغراق آمیز خواننده محترم و در مورد خیلی چیزای دیگه...اما در میان کف و سوت هاج و واج جوزدگی هواداران بودم...تمام صندلی ها پر بود و من داشتم فکر میکردم واقعا چرا این مردم ۶٠ هزار تومن بابت این کنسرت دادند؟!

نیمه های برنامه بود که خواننده محترم کِش موهاش رو باز کرد و گفت بذارید یه آهنگ هم با موهای آشفته بخونیم...!

مردم که انگار با صحنه استریپ تیز مواجه شده بودند شروع کردن به  جیغ زدن ...

دروغ نمیگم من هم به دلیل اینکه هنر تنها چیزیه که میتونه به راحتی منو جو زده کنه...کمی به عرفان مدرنیته جاری در فضا آلاییدم...

پی نوشت:

من در مورد موسیقی و اجرای این کنسرت چیزی نگفتم...اگرچه اگر هم میگفتم صرفا نظر شخصی ام می بود .

شنبه : عرفان دیروزی

به سختی بلیط اپرای عروسکی مولوی رو گیر آووردیم...

بلیط ها شماره صندلی نداشت و این یعنی هرکس زودتر می رسید می تونست جای بهتری پیداکنه...١ ساعت قبل از شروع اجرا جلوی در سالن فردوسی وایساده بودم...

ردیف دوم نشستم و در طول برنامه مو به تنم سیخ بود...دی وی دی اش رو به چندین نفر هدیه دادم و از اون شب به بعد هر شب چندین بار بخش هایی اش رو نگاه میکنم...

شاید این لینکها مفید باشه:

١-‌اپرای عروسکی مولوی 

٢-اپرای عروسکی مولوی


اراجیف
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: پریشان نوشت


١- " پــروردگارا یاریـم کـن آنچـه را دانسـته یا ندانسـته میشــکنم دل نباشـد "

٢-" آدمی می تواند خود را بکشد اما نمی تواند تصمیم بگیرد که فقط به اندازه ای که مصلحت است بفهمد "

٣-دلم هنوز گرفته...نه...نه اینکه گرفته باشه...خسته است یه کم...

۴-  ای واااااااااااااااااااااااااااااای! چرا گریه ام نمیاد...!

۵- هرگز حقیقت را به پای مصلحت ذبح نکن.

۶- کسی را میشناسید که دلداری کند...؟

٧- وا ! چرا چپ چپ نیگا میکنی...؟!

٨- چه سخته آدم به یه خیابون یه طرفه برسه...اما ندونه از کدوم طرفه...!

٩ - بر او ببخشایید...بر من...

١٠- به خدا اگه بیای نصیحت کنی کشتمت...!



احساس نوشت
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

 

ترسم آن روز بیایی که نباشد بدنم

کوزه گر کوزه بسازد ز خاک بدنم

لب آن کوزه بسازند ز خاکِ لب من

بی خبر لب بگذاری به لبان دهنم

 

 

1- چند وقتی هست که کمتر به وبلاگ دوستان سر میزنم و کمتر کامنت میزارم...بی شک این من هستم که خودم رو از خواندن مطالبتون محروم کردم...

فقط خواستم بگم این کمتر بودن ها به این معنی نیست که دیگه نوشته هاتون رو دوست ندارم و یا اینکه شما رو فراموش کردم...در واقع روزها و ماه های شلوغی رو میگذرونم...

2- راستش امشب دلم....

نه اینکه بگم گرفته...نه...اما یه جور دیگه ست...بیخودی شور میزنه ...

3- از صبح مدام contacts گوشیم رو مرور میکنم...دنبال یه اسم...اسم کسی که بدون اینکه لازم باشه حرفی بزنم حس و حالم رو بدونه...پیداش نمیکنم...از خودم می پرسم :

یعنی save اش نکردم؟؟!

به خودم جواب میدم:

هیچ وقت نبوده...!

4- امروز که محتاج توام جای تو خالیست

فردا که بیایی به سراغم در من نفسی نیست

5- تازگی ها می تونم فکر هر آدمی رو که بهم نزدیک میشه و باهام حرف میزنه رو تا ته بخونم...

به خودم میگم:نه...نمی ارزه...به اون میگم:خداحافظ...!!!


من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم/اگه زندگی بـــــــــرام،چشم تماشــــــا بذاره
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: روز نوشت

به جرات می تونم بگم 2 خواننده هستند که واقعا و واقعا دوستشون دارم : محمد نوری و مرضیه...

از صبح یه لحظه رو هم بدون مرور طنین صداش نگذروندم...

الان اخبار داشت می گفت مراسمش فردا از تالار وحدت...دلم لرزید...!

هر روز صبح از جلوی تالار وحدت رد میشم...اما فردا...؟همه چیز برام یه جوره دیگه ست...

روحش قرین رحمت بیکران و ابدی

پی نوشت:

* دانلود 2 ترانه زیبا از محمد نوری

1- ترانه آرزوها

لا لا لا لا لا لا.........

نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد،پا روی دنیا بذاره

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و،اونــــــــــور ابــــــــــــــرا بـــــذاره

تو دلت بوسـه می خواد من میدونم اما لبت
سر ِ هر جمـــــــله دلش،میخواد یه امــــــا بـــــذاره

بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار
همه ی دنیا من و،همیشــــــه تنهــــــــا بذاره

 نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد،پا روی دنیا بذاره

دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و،اونــــــــــور ابــــــــــــــرا بـــــذاره

من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم
اگه زندگی بـــــــــرام،چشم تماشــــــا بذاره 

بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار
همه ی دنیا من و،همیشــــــه تنهــــــــا بذاره

نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره

لای لا لا لا..................

2- ترانه ایران- ایران

* نتونستم احساسم رو بیان نکنم حاصلش شد این پُست شبانه و پر از خستگی ...


دنیا در سبلان
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: روز نوشت

طلوع خورشید بر فراز سبلان

صعود به قله سبلان _‌ 6/5/89

دریاچه زیبای قله سبلان

پی نوشت:

- پُست قبلی ام رو یادتونه...؟خودم هم نمیدونم چه جوری توی این تعطیلات سر از اونجا در آووردم...!زندگی واقعا غیر قابل پیش بینی ست...

- شاید در مورد این سفر یه چیزایی نوشتم...


آرزوهای عصر جمعه
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: روز نوشت

+ دلم یه دختر کوچولوی مو خرمایی میخواد که یه سارافون تنش کرده و با دست چپش گردن عروسکش رو چسبیده و با لبای صورتی و نیمه باز و لپای آویزون و چشمهای پر از نیاز به من که مامانشم خیره شده...!

+ دلم می خواد تعطیلات هفته دیگه برم مسافرت...اما حیف من یه دخترِ مجردِ خوشگل با یه خانواده سنتی توی ایرانم...!

+ دلم می خواد بهم زنگ بزنی و بگی:

- آماده شو... یه ساعت دیگه میام دنبالت ...

- سلام ... کجا ...؟!

- آماده شو...

و من در مقابل اقتدار مردانه ات بگم : باشه...

و فکر کنم خوشبخت ترین زن روی زمینم ... چون تو رو دارم و برات مهمه که عصرای جمعه منو ببری بیرون تا دلم نگیره ...

+ دلم میخواد بعضی چیزا یه سی دی داشت و آدم می تونست بذاره توی مغزش :

install...0%...98%...100%...successfully      

+ دلم می خواد توی یه مجلس کاملا بی ریا حسابی برقصم ...!

+ دلم می خواد...

یه عالم آرزو دارم ... ریز و درشت...کوتاه مدت...بلند مدت و هیچ وقت مدت...

بعدا نوشت:

یکی از دوستان ورژن مردانه این آرزوها رو برام نوشت که به نظرم خوندن و مقایسه اش خالی از لطف نیست:

دلم میخواست یه همسر مهربون و یه یار باوفا و پرحوصله و از خودگذشته داشتم که جای کاستی های منو هم برای بچه ام پر میکرد و با صبوری بچه مونو به بهترین شکلی که میدونم و میدونه , بزرگ میکرد که من از تماشای خودش و کاراش و بچه مون لذت میبردم

دلم میخواست تعطیلات هفته بعد برم مسافرت , اما حیف که یه بارهایی ریخته رو سرم که بهش میگن بار مسئولیت و با یه مسافرت رفتن ساده میتونه سنگین تر بشه و باید ازش به سادگی بگذرم

دلم میخواست گاهی نمیتونم رو از نگاهم میخوندی
نمیتونم بهت زنگ بزنم
نمیتونم بیام دنبالت
نمیتونم ببرمت یه جایی
نمیتونم ....

مغز من انگار هم ظرفیتش کوچیکه و هم به شدت ویروسی شده که نه امکانش هست و نه اینکه این ویروس میزاره که برنامه ای بهش نصب بشه تازه نه اینکه از میکروسافت هم دزدی کردیم این نسخه ارجینال برنامه هم یه ارور به ارورهای نصب اضافه میکنه که...

دلم میخواد تو یه مجلس بی ریا , یکی همش برقصه  و من فقط بهش نگاه کنم