نازنین دخترک ِ درونم (5)
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

تازگی ها خیلی قلدر شده ...شاخ و شونه میکشه واسه همه...اصلا فکر میکنه هیچکی قده اون نمی فهمه...لجبازی میکنه...غر میزنه...

گاهی هم با هیچکی حرف نمیزنه ... چه میدونم لابد فکر میکنه هیچکی حرف هاش رو درک نمیکنه...

سرکش شده این دختر!


oh!humans
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

درست زیر عکس پروفایلم رو بخون... نوشتم:

اینجا مال من است...
اینجا تنها جایی ست که از دغدغه ها و قانونمندی ها فارغ می شوم ...
اینجا تنها جایی ست که نیاز به توجیه ندارم...اینجا تنها جایی ست که آرامم...
اینجا مال من است...

غمگینم که :

اگرچه اینجا مال من است اما

حتی اینجا هم از دغدغه ها و قانونمندی ها فارغ نیستم!

حتی اینجا هم نیاز به توجیه دارم!

حتی اینجا هم آرام نیستم!

راستی چه طور می توان از آدم ها خواست که قضاوت نکنند؟!


روزِ میلادِ تنِ من
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

امروز تولدمه...بیست و هشت سالِ تمام...

یه حس متفاوت نسبت به سالهای قبل دارم...انگار امتحانت رو داده باشی و دلهره نمره رو داری...به خودت میگی شاید فرصت داشتی که بیشتر درس بخونی اما الان دیگه گذشته و گاهی هم فکر می کنی : خب ...امتحان سخت بود دیگه !

نمی دونم امتحان من سخت تر از دیگران بوده یا نه ؟ اصلا گاهی فکر میکنم : کی گفته که باید این همه بلا توی این دنیا سرمون بیاد؟!چرا هر لذتی با رنج بدست میاد؟! تازه اگر با رنج هم بدست بیاد...

دلم برای آدم ها می سوزه..نباید قبولش میکردیم...آدمیت رو می گم!

پی نوشت:

امروز حسابی سوپرایز شدم:

سایت دانشگاه رو که برای انتخاب واحد باز کردم با خط درشت کنار اسمم نوشته بود: دانشجوی عزیز تولدت مبارک!

تازه از بانک سینا هم اس ام اس اومد که : مشترک گرامی،سالروز تولدتان مبارک!

انگار این روزها تنهایی آدم ها به شکلی مجازی پر می شود!



نازنین دخترکِ درونم(4)
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

جمعه ست ... یه حالی داره ... باز دوباره رفته یه گوشه زانوهاش رو بغل کرده و با چشمای مظلوم و پر از حسرتش بهم نگاه میکنه...

هنوز منتظره که یکی بهش زنگ بزنه بگه : بیام دنبالت بریم قدم بزنیم؟

اونم پاشه موهاش رو شونه کنی ، آرایش کنه و خوشگل ترین لباسش رو بپوشه و دلش از فکر تکیه زدن به بازوی مردانه اون آب بشه ...

میدونی ؟!

گاهی دلم براش میسوزه...هر چی بهش میگم آخه دخترم ... نازنینم ... این روزا این فکر ها و این خواسته ها کودکانه ست ... این روزا مرد کجا بود و مردانگی کجا ... این روزا کسی تو رو بخاطر فکر و احساست نمیخاد ... این روزا ... ببینم اصلا تو کی میخای بزرگ شی ...؟خسته شدم از دستت!

بغض میکنه...با چشماش بهم میگه :‌میدونم که تو هم منو دوست نداری...

بچه ست ... حرف نمیفهمه که ... دلم براش می سوزه!


نازنین دخترکِ درونم(3)
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

توضیح: در پست هایی با عنوان "نازنین دخترکِ درونم"سعی میکنم به کودک درونم آزادی بیشتری بدم...واضح است که توجه ، دیدن و شنیدن و از همه مهمتر بیان "حس جذب شده" کودک درون بسیار کار مشکلی هست چون همواره تضاد و ترس از  "والد" یا "مفهوم آموخته شده زندگی" اون رو تحت تاثیر قرار میده ...

این روشی هست که "بالغ " یا "مفهوم اندیشیده زندگی "پیش پای من گذاشته تا بتونه به بهبود درک من از زندگی منجر بشه...نمیدونم تا چه حد میتونم در این مورد موفق بشم و نمیدونم آنچه که مینویسم میتونه برای دیگران قابل درک باشه یا نه...اما بی شک دوست دارم خوانده و احیانا تجربه حس مشابه توسط خواننده بیان بشه


نازنین دخترکِ درونم(2)
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: روز نوشت

کسی مرا دوست دارد...؟؟؟

نه..."من خوب نیستم" نه برای دوست داشتن و نه برای دوست داشته شدن...


نازنین دخترکِ درونم (1)
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: روز نوشت

هر 5 تا انگشت هر دستم روی کیبورده...دارم به ناخن هام نگاه میکنم...چرا هیچ وقت نتونستم ناخن هام رو درست حسابی بلند کنم و لاک بزنم..؟با اینکه همیشه کار کردم ...اما هنوز دست های قشنگی دارم ...لابد چون کارم شستن ظرف و لباس مردم نبوده و لابد چون همیشه مثله یه زنِ مثلا متشخص فقط با کامپیوتر و خودکار کار کردم...ولی چرا هیچوقت نتونستم مثله بعضی دخترهای هم سن ام ناخن هام رو طراحی کنم ؟!

این چند وقت چیزای جدیدی از خودم رو دیدم...همیشه فکر میکردم در هر موقعیت از زندگیم به اولین چیزی که توجه کردم دختر کوچولوی درونم بوده اما...

اما اینطور نبوده...این رو وقتی فهمیدم که با کمک دوستی تونستم چهره خودم رو کنار بزنم و اون موجود رو ببینم...قد و اندازه اش قده یه کف دست هم نمیشه...لاغر و نحیفه...هر لحظه آدم فکر میکنه الانه که پودر شه!


...
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: روز نوشت

١- میگن آدم ها وقتی به لحظه مرگشون نزدیک میشن مدام رویدادهای گذشته رو به خاطر میارن...٩روز دیگه تولدمه و من نمیدونم چرا احساسات و وقایعی که سالها فراموششون کردم جلوی چشمم هستند...

٢- امروز حال و هوای نزدیک عید و بهار رو دارم...یه جور دلشوره...یه جور انتظار...


جاده رویایی
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

یعنی گمش کردم....؟

پس چرا اینقدر آرومم...؟

حس خاصی ندارم...یعنی حسم رو هم گم کردم...؟

و شاید فکرم رو...!

فکر میکنی آخرش چی پیش میاد...؟

اوه...! چه کسل کننده ...!

فکر کنم سرِ کارمون گذاشتند...مثله اون فیلمه...ربات هایی که ساخته میشن... بی هیچ هدفی...اونا به مرور زندگی رو یاد میگیرن...اما آخرش...فقط یه توقف هست و پایان و شاید رستگاری و تبدیل شدن به گونه ای تکامل یافته تر!

تکامل...؟!!

پیش خودت میگی این همه رنج کشیدی و این همه لذت بردی...انگار رنج کشیدی برای اینکه لذت ببری و لذت بردی برای اینکه رنج بکشی ...چه تقابلی...!

اما میتونی خوشحال باشی...لابد چون شانش تجربهء یه جاده رویایی رو داشتی...!