گرفتار آمدیم
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

 " خود راه بگویدت که چون باید رفت "

پی نوشت : والا راه جز سرگردانی و سرگشتگی چیزی به ما نمیگه...


امروز
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

کم کردن ساعت کاری و شروع از ساعت 9 توی ماه رمضون شاید برای بعضی ها جذاب باشه اما برای من که سقف پر تا ساعت 6 بیشتر نمیخابم چندان هم جالب نبود

خب؟!تصمیم چی بود...؟کاری که همیشه توی فکرم بود اما همت اش رو توی این 8 سال نداشتم

پیاده روی از خونه تا محل کار...

بر خلاف گذشته که زیاد اهل پیاده روی و کوه رفتن و ... بودم توی این 2 سال اخیر حتی مسیرهای 300 و 400 متری رو هم با تاکسی میرفتم

و شاید بخاطر همین بود که عملی کردن این کار اونم امروز برام با دودلی همراه بود

البته واضح بود که هرجای مسیر که میخواستم به راحتی میتونستم سوار تاکسی بشم و خودم رو به محل کارم برسونم و البته که اگر هرجا کمی حس ناراحتی و فشار داشتم این کارو میکردم اما مسائله این بود که ناخود آگاه من بیِش از حدی که فکرش رو بکنید سرزنش گر بود بتونم خودم رو بخاطر تموم نکردن کار(پیاده روی از خونه تا محل کار) ببخشم ....

یه کم دوگانه است ... شاید هم تضاد داشته باشه...اگر ناخودآگاه ات این قدر سرزنش گره پس چرا به راحتی میتونی کارها رو نیمه و کاره رها کنی...؟؟؟

لجبازی و طغیان اونم علیه خودم !؟

لذت از سرزنش شدن !؟

نمیدونم

نیمه های راه وسوسه شدم که با تاکسی برم؟به خودم گفتم که چی؟مثلا هوا خیلی عالیه ؟؟!یا سکوت قدم زدن توی خیابون های وسط شهر به آدم آرامش میده؟؟!

ولی ماجرا این نبود

من  " باید " این کار رو انجام میدادم

چند وقتی هست کنترل این "من " روی خودش از دست رفته...

به هرحال کار انجام شد و احساسم مثل کسی بود که یه ملت رو نجات داده شاید هم یه دنیا رو !!ّ!

پ


دل خواست یک عصر اردیبهشتی
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

دلم یک کافه میخواهد و حرف و یک دوست ... فقط "دوست"...!


مطلب جدیدی که جدید نیست
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی: پریشان نوشت

همیشه فکر میکردم مسخره ست  که آدم بیاد یه همیچین جایی و بنویسه که دلش گرفته یا غم عمیقی توی دلشه و اراجیفی از این دست ...

ولی با همه اینها من اومدم که بنویسم :

 دلم گرفته و خیلی وقته که فکر میکنم برای موندن و زندگی کردن بین این آدم ها ... به حد کافی نقطه اشتراک ندارم!

پی نوشت :‌ یه حس همیشه و از کودکی با من بوده از اول:

این تافته را جدا بافته اند...! 


← صفحه بعد